روز سوم محرم...

 

سلام بر تو ای دُردانه ی حسین (ع) ...

 

تویی که اشک هایت، خون از لبهای پدر پاک کرد و

داغت؛ آتش بر دل عمه نشاند...

.
.
.

اسمتان که می آید بی اختیار کوهی از غصه بر گلویم  می نشیند،

یکی شما بانو، یکی هم برادرتان علی اصغر!!

چه کرده اید که با همه ی کوچکی تان، بزرگترها

اینقدر بی تاب می شوند با شنیدنتان!

سلام بر تو ای دردانه ی پدر...

تویی که هنوز خیلی ها سیاه پوش رفتنت هستند و

در عجبِ عشقت به پدر...

 

 

پ ن  اول: می دانم چند وقتیست که در این خانه چیزی ننوشته ام، چرایش را نپرسید که دلیلش شاید تنها برای خودم منطقی باشد و به مزاج شما دوستان ناخوشایند.
مهم اینست که نتوانستم این روز را تاب بیاورم و چیزی ننویسم؛ برای دلم... برای دلش... برای دلتان...

پ ن دوم : مرا هم گاهی یاد کنید میانِ ناله های این شبهایتان...

 

حی علی العزا ...


مادرم برای هر کدام از افراد خانواده یک بطری آب اختصاصی توی یخچال میذاشت و روی بطری هر کسی اسمش رو مینوشت .

...

تشنه بودم ؛
رفتم سراغ یخچال ؛
اما هیچ بطری آبی توی یخچال نبود

...

چشمم به پارچهء مشکی افتاد که جای بطری های آب بود ؛

یادم افتاد امروز ، روز اول محرمه ... 

 

عید مبارک

 

عید غدیر

ولایت ، بزرگترین نعمت است

شکرگذار این نعمت باشیم ان شاءالله

 

رونوشت به سید مهدی : عیدی ما فراموش نشه