روز سوم محرم...
سلام بر تو ای دُردانه ی حسین (ع) ...
تویی که اشک هایت، خون از لبهای پدر پاک کرد و
داغت؛ آتش بر دل عمه نشاند...
.
.
.
اسمتان که می آید بی اختیار کوهی از غصه بر گلویم می نشیند،
یکی شما بانو، یکی هم برادرتان علی اصغر!!
چه کرده اید که با همه ی کوچکی تان، بزرگترها
اینقدر بی تاب می شوند با شنیدنتان!
سلام بر تو ای دردانه ی پدر...
تویی که هنوز خیلی ها سیاه پوش رفتنت هستند و
در عجبِ عشقت به پدر...

پ ن اول: می دانم چند وقتیست که در این خانه چیزی ننوشته ام، چرایش را نپرسید که دلیلش شاید تنها برای خودم منطقی باشد و به مزاج شما دوستان ناخوشایند.
مهم اینست که نتوانستم این روز را تاب بیاورم و چیزی ننویسم؛ برای دلم... برای دلش... برای دلتان...
پ ن دوم : مرا هم گاهی یاد کنید میانِ ناله های این شبهایتان...


ما 4 تا زوجیم