نگاهش گره خورده بود به خط های سفید وسط جاده؛
کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بود،ماشین ها بی توجه و با سرعت می گذشتند
دلش داشت مثل سیر و سرکه میجوشید!
داشت خیلی دیر میشد؛توی فکر رفته بود که اگر دیر کند چه خواهد شد ...
ماشینی جلوی پایش ایستاد
یک مرد در صندلی جلو و دو مرد در عقب نشسته بودند
دوباره با دقت نگاه کرد
با قیافه هایی که دید از اینکه سوار شود پشیمان شد
دستی به چادرش کشید ، محکمش کرد
دوباره نگاهش به خط های سفید وسط خیابان افتاد
با اینکه دیرش شده بود اما تصمیم گرفت ادامه راه را پیاده برود
با خودش گفت:
"دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است"
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۶ ساعت 10:50 توسط 1.مرصاد
|
ما 4 تا زوجیم