نگاهش گره خورده بود به خط های سفید وسط جاده؛

کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بود،ماشین ها بی توجه و با سرعت می گذشتند

دلش داشت مثل سیر و سرکه میجوشید!

داشت خیلی دیر میشد؛توی فکر رفته بود که اگر دیر کند چه خواهد شد ...

ماشینی جلوی پایش ایستاد

یک مرد در صندلی جلو و دو مرد در عقب نشسته بودند

دوباره با دقت نگاه کرد

با قیافه هایی که دید از اینکه سوار شود پشیمان شد

دستی به چادرش کشید ، محکمش کرد

دوباره نگاهش به خط های سفید وسط خیابان افتاد

با اینکه دیرش شده بود اما تصمیم گرفت ادامه راه را پیاده برود

با خودش گفت:
                                   "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است"